اشک انار
چون جاده به زخم رفتن آراست مرا یک سینه تپش نفس نفس کاست مرا این بود تمام ماجرای من و او: می خواستمش ، ولی نمی خواست مرا. رد میشوی و پنجره ی رؤیا باز من خیره به چارچوب این چشم انداز تصمیم گرفته بودم عاشق نشوم صد مرتبه توبه کرده ام ، اما باز... دیگر یاد گرفته ام چگونه خودم را هزار دفعه از اول بشمارم و همیشه یک نفر کم بیاورم ، تا وقتی که به خیابان میروم ول نکنم دست های کودکی ام را تا هر چه قدر که دلم می خواهد گم شوم. از بس که خدا به ما دو تا بدبین است از فرط خجالت سرمان پایین است ما متهم ردیف اول هستیم عاشق شده ایم ، جرممان سنگین است! چراغ را خاموش کن سر تا پا ستاره ام و به آغوشم بیا بی ماه شب کامل نمی شود. نی نامه بخوان و روشن از تارم کن از عشق ، ترانه ، شعر سرشارم کن چندی ست که در سکوت خوابم برده ست یک کاسه غزل بپاش و بیدارم کن. زیباست ز شور و عاطفه لبریز است پر نقش و نگار و خاطره انگیز است مجموعه ای از تمام ناممکن هاست یعنی که بهار عاشقان پاییز است! پرواز هم دیگر رؤیای آن پرنده نبود ، دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند. گفتند: "صدا ، فقط صدا می ماند" گفتم که: " نشان رد پا می ماند" من پا شدم و رد شدم از درس صدا دفترچه ی رد من به جا می ماند؟ در آینه رد پایمان را می کاشت بر پوست شب صدایمان را می کاشت او آمده بود گر چه از فصلی سرد در باغچه دست هایمان را می کاشت. به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی. به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟! .
اگر تکه ای از زندگی می ماند
کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمهایمان
را بر هم می گذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم .هنگامی که دیگران می
ایستند من راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم واز خوردن یک بستنی لذت می
بردم.اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد لباسی ساده بر تن می کردم نخست
به خورشید چشم می دوختم وسپس روحم را عریان می کردم.اگر دل در سینه ام
همچنان می تپید ؛نفرتم را بر یخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای ونگوگ شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشین ترانه
ای عاشقانه به ماه هدیه می کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم
تا درد خارهایشان وبوسه گلبرگهایشان درجانم بنشیند.اگر تکه ای زندگی داشتم
نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد؛بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که
دوستتان دارم. چنان که همه مردان وزنان باورم کنند.
اگر تکه ای زندگی
داشتم در کمند عشق زندگی می کردم.به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند که
گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند. آنها نمی دانند
زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم
ورهایشان می کردم تا خود پرواز را بیاموزند.به سالخوردگان یاد می دادم که
مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها، من اين همه
را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه
زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام
زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد،
براي هميشه او را به دام مي اندازد. من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق
دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي
پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي
زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با
تلخ كامي بايد بميرم.









| Design By : Night Melody |



















